مولانا محمد بن احمد بيغمى
58
داراب نامه ( فارسى )
آورد و از جور روزگار گريان شد . نيكمرد را دل بر فرخزاد بسوخت . گفت : هيچ از حال برادرت واقف شدى كه حال برادرت در ميان آن صعلوكان چون شد ؟ گفت : هيچ از حال برادرم معلوم نكردم كه حال او بچه رسيد . نيكمرد گفت : در پيش من مىباش ؛ من ترا بفرزندى قبول كنم و با خلق شهر بگويم كه اين جوان برادرزادهء منست . برادرم مرده است و اين برادرزادهام پيش من مىآمده است ، حراميان مالش را بردهاند و او را زخمى چنين بر كلهء سر زدهاند . چون من بميرم مالم را جمله به تو وصيت كنم . دكان سبزىفروشى دارم و مال بسيار دارم و هيچ ميراث خوارى ندارم . فرخزاد گفت : من بيمارم از من هيچ كار لايق برنمىآيد . پيرمرد گفت : من هيچ كار زيادت ندارم ، هر روز از باغ خروارى چند سبزى مىبايد آوردن تا بفروشم . يا من بباغ روم و سبزى بيارم تو در دكان بنشين و سبزى به فروش ، و يا تو بباغ رو و سبزى بياور تا من بفروشم . فرخزاد گفت : من بباغ روم و سبزى بيارم و تو به فروش كه من طريق معاملهء اهل بازار ندانم . پير گفت : حاليا برخيز تا به خانه رويم . فرخزاد با نيكمرد به خانه آمد . نيكمرد زنى پير داشت و خيلى مشفق و مهربان بود . چون از حال فرخزاد معلوم كرد گفت : اى جان مادر خوشآمدى و خانهء ما را مشرف كردى . هيچ غم مخور ، من ترا چون مادر باشم و بجانت نگه داشتى بكنم . پس بمعالجهء فرخزاد مشغول شدند . فرخزاد بنقدا از آن جور حجره و تنهايى و گرسنگى خلاص شد ؛ آن محنت او براحت مبدل شد . با خود گفت چند روزى درين شهر بسر برم البته اگر فيروز شاه زنده است البته سر درين ملك خواهد بدرآوردن . فرخزاد در پيش پير سبزىفروش مىبود . چون روزگارى بگدشت آن زخمش بهتر شد و از آن زخم بيرون آمد و صحت يافت . چون تيمارش مىكردند بحسن و جمال خود باز آمد و حسن و جمالش هر روز مىافزود . مادر و پدر را چشم بديدار او روشن بود . چون تمام به قوت آمد ، پير سبزىفروش فرخزاد را بباغ آورد